ادم ها
بعضی از آدمها بالای خط فقر هستند
اما متاسفانه زیر خط فهم . . .
بعضی از آدمها بالای خط فقر هستند
اما متاسفانه زیر خط فهم . . .
نگاه به گذشته و شکر خدا
نگاه به اینده و اعتماد به خدا
نگاه به اطراف و جستجوی خدا
نگاه به درون و دیدن خدا
لحظه هایت سر شار از بوی خدا ...
باید با چند ماه خداحافظی کنم و به چند خورشید سلام
تا بیایی .... ؟!
مثل شیشه ی عطری که سرش گم شده باشد...
ردی كنار رود زانو زد، چه مردی؟
مردی شبیه دست خالی برنگردی
خورشید، در راز نگاهش خواب می رفت
در چشم هایش آبروی آب می رفت
مردی كه یك دریا تنفر دارد از آب
انگار چشمانش دلی پر دارد از آب
هی آب میدید و به دریا اخم می كرد
تصویر دریا را نگاهش زخم می كرد
هی آب می دید ، از نگاهش اشك می ریخت
آرام دریـا را درون مشك می ریخت
در خاطرش تا كودكان را فرض می كرد
دست تمام موج ها را قرض می كرد
چشم تمام آسمان ها میخ آب است!!!
این لحظه ای حساس در تاریخ آب است
حالا جهان برگشته و دیدش به مشك است
حتی خدا هم چشم امیدش به مشك است!!!!!!!
سوغاتی یك ایل را بر دوش می برد
این بار موسی نیل را بر دوش می برد
اما چه سود این دشت اسیر بوف كور است
انگار چشم ساكنان كوفه كور است
آدم نماهایی كه ذاتن خوك بودند
از اول تاریخ هم مشكوك بودند
از نحسی تصویرشان فریاد و دادا
یك گوشه كز كردند تا روز مبادا
اصلاً نمی فهمند او ناموس دریاست
افتادن دستان او كابوس دریاست!!!!
بی دست شد خود را به هر راه و دری زد
با التماس از مشك می خواهد نریزد
با تیر بعدی آبروی مشك می ریخت
آوارهای مرد روی مشك می ریخت!!!!!
مردی كنار رود،جاری شد، چه مردی
مردی شبیه دست خالی بر نگردی!!!!!
)
دگر از راه دور با حسرت
اسمتان را صدا نخوام کرد
سر سجاده مثل مادر خود
یا رضا یا رضا نخواهم کرد
مادرم گفته که التماس دعا
من فقط گفته ام که محتاجم!!!
تو یقینا شنیده ای،من هم
هیچ کس را دعا نخواهم کرد
مگرعقلم کم است پر بزنم؟
مگر عقلم کم است در بزنم؟
تو مرا از خودت نخواهی کرد
و منم با تو تا نخواهم کرد
برو با کفتران خود خوش باش!!!
من بیچاره چون کلاغم که
آسمان سپید مشهد را
با حضورم سیا نخواهم کرد!!!
آره زیباست بچۀ آهو
من کریهم،سیاهمو زشتم!!!!
می روم گم شوم از اینجا تا
حقتان را ادا نخواهم کرد!!!
درحسینهء دل سینه زنی ست»
عصر یک جمعه ی دلگیر
دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟
چرا لحظه ی باران نرسیده است؟
وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
به ایمان نرسیده است
و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید،
بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد،
گل زخم نمک خورد،
زمین مرد،
زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد،
زمین مرد، زمین مرد ،
خداوند گواه است،دلم چشم به راه است،
و در حسرت یک پلک نگاه است،
ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی،
برسد کاش صدایم به صدایی…
***
…عصر این جمعه ی دلگیر
وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس،
تو کجایی گل نرگس؟
به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی ست زجنس غم و ماتم،
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر این روز و شب رنگ شفق یافته، در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم!
که به جای نم شبنم
بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت.
نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت
به فدای نخ آن شال سیاهت
به فدای رخت ای ماه!
بیا
صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،
آجرک الله!
عزیز دو جهان یوسف در چاه ،
دلم سوخته از آه نفس های غریبت
دل من بال کبوتر شده
خاکستر پرپرشده،
همراه نسیم سحری
روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی
و سپس رفته به اقلیم رهایی،
به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی
و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت
زیر رکابت
ببری تا بشوم کرب و بلایی؟
به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،
نگهم خواب ندارد،
قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد،
شب من روزن مهتاب ندارد،
همه گویند به انگشت اشاره
مگر این عاشق بیچاره ی دلداده ی دلسوخته ارباب ندارد…
تو کجایی؟
تو کجایی؟
شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی…
***
گریه کن
گریه وخون گریه کن، آری
که هر آن مرثیه را خلق شنیده است
شما دیده ای آن را
و اگر طاقتتان هست،
کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم،
و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من
هم چو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است،
به گستردگی ساحل نیل است،
و این بحر طویل است
وببخشید که این مخمل خون، بر تن تبدار حروف است
که این روضه ی مکشوف لهوف است،
عطش بر لب عطشان لغات است
و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است،
و ارباب همه سینه زنان، کشتی آرام نجات است ،
ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است،
ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است،
ولی حیف هنوزم که هنوز است
حسین ابن علی تشنه ی یار است
و زنی محو تماشاست زبالای بلندی،
الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ …»
خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند …»
دلت تاب ندارد
به خدا با خبرم
می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی،
تو خودت کرب و بلایی،
قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی،
تو کجایی … تو کجایی… .
شاعر : سید حمیدرضا برقعی
ای اجــل ! اين چند روزه دور مـــا را خط بکــــــش
وعــده ما ؛ عصــــر عاشورا ؛ کنار قتلـــــــــــــــگاه
